بابک انصاری| آرام به من جان دوباره داد

بابک انصاری در 40 سالگی از روزهای سخت سینما، دلخوری‌های قدیمی و تجربه‌هایی می‌گوید که مسیر حرفه‌ای‌اش را تغییر دادند

اجتماعی
بابک انصاری| آرام به من جان دوباره داد

پلاس و به نقل از هفت صبح بابک انصاری از آن بازیگرانی بود که سینما خیلی زود به او روی خوش نشان داد. آن‌قدر زود که در نخستین تجربه‌های جدی‌اش، نامش کنار چهره‌های شناخته‌شده قرار گرفت و بازی‌اش در «شهر زیبا» اصغر فرهادی، نوید ظهور استعدادی تازه را داد. سال ۱۳۸۲، او در نقش اعلا، نوجوانی گرفتار در بن‌بست زندگی، چنان باورپذیر ظاهر شد که انگار دوربین به‌جای ثبت یک بازی، تکه‌ای از زندگی واقعی او را شکار کرده بود. با این همه، مسیری که می‌توانست شروع یک حضور درخشان و مداوم در سینمای ایران باشد، خیلی زود به راهی پرپیچ‌وخم تبدیل شد؛ مسیری که انصاری در روایت خودش، از حذف شدن‌ها، فرصت‌های ازدست‌رفته و مناسبات پشت پرده سینما می‌گوید.

بابک انصاری هفت صبح

حالا، پس از سال‌ها فاصله گرفتن از گفت‌وگوهای رودررو، بابک انصاری مقابل دوربین نشسته است؛ در آستانه نخستین سالگرد ازدواجش با آرام جعفری و در چهل‌سالگی، با روایتی از فراز و فرودهایی که زندگی حرفه‌ای و شخصی‌اش را زیرورو کردند.  این گفت‌وگو، بازگشت به روزهایی است که همه‌چیز برای درخشیدن مهیا به نظر می‌رسید، اما ادامه راه به چیزی متفاوت از آنچه انتظار می‌رفت، انجامید. روایت بازیگری که خیلی زود دیده شد، اما قصه حضورش در سینما آن‌طور که باید ادامه پیدا نکرد.

569212345_18505219957070756_3689760247153212670_n

رفتن به کلاس‌های پرستویی برایم مثل یک رویا بود

داستان ورود بابک انصاری به سینما به سال‌های کودکی و تماشای فیلم‌هایی مثل «عقرب» و «مسافران مهتاب» در سینماهای کرج بازمی‌گردد. او که از دوران مدرسه شیفته صحنه و تئاتر دانش‌آموزی بود، راه پرپیچ‌وخمی را طی کرد تا خود را به دروازه‌های حرفه‌ای این هنر برساند:

«من عاشق سینما بودم. همه چیز از یک آگهی مقوایی و دست‌نویس برای تست بازیگری در فرهنگسرای نماز شروع شد. با دوستم امین خانی رفتیم، آزمون دادیم و قبول شدیم. مدتی تئاتر کار کردیم تا اینکه متوجه شدیم موسسه «کارنامه» به مدیریت خانم نگار اسکندرفر دوره‌های بازیگری برگزار می‌کند؛ جایی که استادش پرویز پرستویی بود. رفتن به آن کلاس‌ها برای من مثل یک رویا بود. آقای پرستویی در حق من پدری و استادی کرد. روزی که اصغر فرهادی بعد از موفقیت «رقص در غبار» به دنبال بازیگر نقش اول فیلم جدیدش می‌گشت، این آقای پرستویی بود که مرا به او معرفی کرد.»

انصاری از نخستین دیدار عجیبش با اصغر فرهادی در فرودگاه مهرآباد یاد می‌کند؛ لحظه‌ای که مسیر زندگی‌اش را دگرگون کرد:

«آقای فرهادی عازم جشنواره فیلم پوسان در کره جنوبی بود و وقت نداشت. قرار شد ساعت پنج صبح در فرودگاه مهرآباد همدیگر را ببینیم. آنجا چند دقیقه‌ای صحبت کردیم و ایشان شماره‌ام را گرفت. بعد از بازگشت از سفر، مرا به دفتر تولید خواستند. سکانس سخت رستوران و صحبت با خواهر اکبر را از من تست گرفتند. بعدها شنیدم برای آن نقش نزدیک به ۷۵۰ نفر تست داده بودند، اما در نهایت قرعه به نام من افتاد. ورود به پروژه‌ای که فرامرز قریبیان ستونش بود، برای یک جوان هجده‌ساله مثل معجزه بود. آقای قریبیان سر آن صحنه برای من مثل یک کوه محکم بود و ترانه علیدوستی هم با وجود جوانی، با تجربه و حرفه‌ای کنارم ایستاد.»

برای بازی در بچه‌های خیابان، تاوان سنگینی دادم

اما این معجزه خیلی زود به یک کابوس تمام‌عیار تبدیل شد. در حالی که چند روز به پایان فیلمبرداری «شهر زیبا» باقی مانده بود، پیشنهادی از راه رسید که سرنوشت بابک انصاری را برای همیشه تغییر داد: «تنها ۵ یا ۶ روز به پایان فیلمبرداری مانده بود که همایون اسعدیان به من پیشنهاد بازی در نقش اصلی سریال «بچه‌های خیابان» را داد. وقتی موضوع را با آقای فرهادی در میان گذاشتم، ناگهان آتشفشان خشم او فوران کرد. به شدت برافروخته شد و با لحنی تند گفت: تو بازیگر منی! حق نداری به تلویزیون بروی. تو باید ستاره سینما بمانی!»

در این میان، انصاری برای مشورت سراغ استاد و حامی‌اش، پرویز پرستویی می‌رود؛ مشورتی که هشداری تلخ و واقعیتی تکان‌دهنده در بطن خود داشت: «رفتم پیش آقای پرستویی و موضوع را گفتم. او هم مخالف رفتن من به تلویزیون بود، اما یک جمله گفت که هنوز در گوشم زنگ می‌زند؛ گفت: بابک، نرو تلویزیون؛ اما این را هم بدان، این فیلم که تمام شود، اصغر فرهادی سرش را بالا می‌اندازد، می‌رود و حتی پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند که تو کی بودی و چه بلایی سرت می‌آید! این تناقض وحشتناک مرا در منگنه گذاشت.»

انصاری از دلیل اصلی پذیرش پیشنهاد اسعدیان می‌گوید؛ تصمیمی که بیش از هر چیز، ریشه در تنگنای مالی و نابرابری‌های اقتصادی در سینما داشت: «مردم فکر می‌کنند وقتی نقش اول فیلم اصغر فرهادی می‌شوی، زندگی‌ات زیر و رو می‌شود! اما واقعیت این بود که دستمزد من برای تمام روزهای سخت و طاقت‌فرسای «شهر زیبا»، فقط ۵۰۰ هزار تومان بود؛ آن هم در حالی که تا روزهای پایانی قراردادی با من نبسته بودند و قرارداد را در روزهای آخر جلوی من گذاشتند! من جوان بودم، از طبقه کارگری می‌آمدم، اجاره‌خانه و هزار چاله زندگی داشتم. وقتی آقای اسعدیان پیشنهاد سریالی با دستمزد مناسب داد، چاره‌ای جز انتخاب آن نداشتم. من به خاطر نیاز مالی رفتم، اما تاوان بسیار سنگینی برایش پرداختم.»

اگر فرامرز قریبیان نبود، همان سال‌ها پرونده‌ام بسته می‌شد

حضور انصاری در سریال «بچه‌های خیابان» به مذاق فرهادی و پرستویی خوش نیامد؛ تصمیمی که به گفته او، آغاز دورانی از سردی روابط و کنار گذاشته شدنش از سینما بود.  دامنه این ماجرا حتی به مستندات و تاریخچه فیلم هم کشیده شد و سایه‌اش را بر مسیر حرفه‌ای این بازیگر جوان انداخت:

«رابطه هر دو بزرگوار با من قطع شد. کار به جایی رسید که وقتی نسخه نمایش خانگی و DVD فیلم «شهر زیبا» به بازار آمد، با ناباوری دیدم که روی جلد فیلم، اسم مرا به جای بابک انصاری، نوشته‌اند «اکبر انصاری»! یعنی حتی حاضر نشدند نام واقعی مرا روی اثر بگذارند. مدتی بعد در نشست خبری خبرگزاری ایرنا، وقتی بعد از مدت‌ها آقای فرهادی را دیدم و پرسیدم چرا این کار را کردید، با طعنه و تمسخر گفت: مگه اسمت اکبر نبود؟! من آنجا فهمیدم که در بازی دعواها و مناسبات قدرت میان بزرگان سینما، این من بودم که مثل یک مهره سوخته له شدم.»

انصاری با گذشت دو دهه، همچنان میان توانایی‌های حرفه‌ای فرهادی و رفتارهای شخصی او در آن ماجرا تفاوت قائل است؛ نگاهی که نشان می‌دهد با وجود حفظ احترام به سینمای فرهادی، دلخوری‌های آن سال‌ها هنوز برایش تمام نشده‌اند: «اصغر فرهادی از نظر کارگردانی و تسلط به زبان سینما یک نابغه بلامنازع است؛ جهان هنوز فیلمسازی روی دست او در روان‌شناسی کاراکتر ندیده است. اما به لحاظ اخلاقی و شیوه برخورد با آدم‌ها، دیگر هرگز حاضر نیستم حتی یک فریم با او کار کنم. من قربانی جنگ میان بزرگان شدم. فیلم در جشنواره بیست‌ودوم با وجود بیشترین کاندیداتوری نادیده گرفته شد و در اکران هم به دلیل همزمانی با مسابقات فوتبال یورو ۲۰۰۴ زمین خورد و بعد از آن هم درهای سینما را به روی من بستند.»

او اضافه می‌کند که نجاتش در آن برهه، تنها به لطف مرام فرامرز قریبیان رقم خورد: «اگر آقای قریبیان نبود، شاید همان سال‌ها پرونده‌ام بسته می‌شد. او شخصا مرا به خانم پوران درخشنده برای فیلم «رویای خیس» معرفی کرد و پای من ایستاد؛ مردی که تا ابد به مرامش مدیونم.»

۹۵ درصد بازیگران هیچ حق انتخابی ندارند

بابک انصاری در بخش دیگری از این گفت‌وگو، از تجربه‌های تلخش در سینمای ایران می‌گوید؛ از شایعه‌هایی که به گفته او برای تخریب چهره‌اش ساخته شدند تا روابطی که معتقد است در انتخاب بازیگران و ادامه فعالیت حرفه‌ای آن‌ها نقش تعیین‌کننده‌ای دارند. او به ماجرای گزارشی در مجله «جوان» اشاره می‌کند که به روایت خودش، با هماهنگی نیروهای حراست منتشر شد و تصویری نادرست از گذشته او ساخت:

«باورکردنی نیست، اما در آن سال‌ها یکی از مجلات به نام «جوان» با هماهنگی نیروهای حراست گزارشی کار کرد و در آن مدعی شد که من واقعا یک زندانی بزهکار و از بچه‌های کانون اصلاح و تربیت بوده‌ام و حالا وارد سینما شده‌ام تا امنیت جامعه به خطر بیفتد! این برچسب‌ها را می‌زدند تا مرا بایکوت کنند. سینمای ما پر از زیرآب‌زنی و بخل است. بازیگری که به باندها وصل نباشد و در مهمانی‌های شبانه سروکله‌اش پیدا نشود، به راحتی حذف می‌شود.»

انصاری در ادامه، از شرایطی می‌گوید که به باور او، بسیاری از بازیگران را در موقعیتی ناپایدار قرار داده است و در آن، داشتن استعداد و علاقه به بازیگری لزوما به معنای برخورداری از فرصت کار نیست. او معتقد است بخش بزرگی از بازیگران امکان چندانی برای انتخاب نقش‌هایشان ندارند و فشار اقتصادی، آنها را به پذیرش شرایطی وادار می‌کند که شاید با خواسته‌های حرفه‌ای‌شان همخوان نباشد:

«در سینمای ایران، ۹۵ درصد بازیگران صرفا انتخاب می‌شوند و هیچ حق انتخابی ندارند. ما برای بقا می‌جنگیم. شرایط اقتصادی چنان خردکننده است که بازیگری دیگر نه یک عشق رمانتیک که ابزاری برای گذران امورات روزمره شده است. در ایران بازیگری باید شغل دوم تو باشد، وگرنه زیر چرخ‌دنده‌های بی‌پولی خرد می‌شوی.»

آرام به من جان دوباره داد

در میان تمام فراز و فرودهای زندگی بابک انصاری، آشنایی و ازدواج با آرام جعفری فصل تازه‌ای را برای او رقم زده است. رابطه‌ای که حاشیه‌های زیادی در فضای مجازی به دنبال داشت، اما انصاری از آن به‌عنوان فرصتی برای شروع دوباره یاد می‌کند. حالا در آستانه اول آبان و نخستین سالگرد ازدواجشان، او از زنی می‌گوید که حضورش معنای تازه‌ای به زندگی‌اش داده است: «آرام برای من فقط یک همسر نیست؛ او نوری بود که خداوند در تاریک‌ترین مقطع زندگی‌ام به قلبم تاباند. در روزهایی که احساس می‌کردم به آخر خط رسیده‌ام و هیچ‌کس نمانده، آرام تنها کسی بود که آمد، دستم را گرفت و گفت: یک لحظه هم از حمایتت دست نمی‌کشم. این جمله به من جان دوباره داد.»

او در واکنش به قضاوت‌های فضای مجازی درباره تفاوت سنی‌شان (بزرگ‌تر بودن آرام جعفری) با لحنی قاطع و منتقدانه می‌گوید: «ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که مردمش عادت کرده‌اند بدون داشتن ذره‌ای آگاهی، درباره زندگی خصوصی دیگران قضاوت کنند. چه کسی این قانون را نوشته که در ازدواج مرد باید بزرگ‌تر از زن باشد؟ مگر در آموزه‌های دینی و تاریخ ما، ازدواج حضرت محمد (ص) با حضرت خدیجه با تفاوت سنی ثبت نشده است؟ این تابوهای پوسیده چیست که برای هم می‌سازیم؟ من برای حرف مردم زندگی نمی‌کنم. هنرمند الگو نیست؛ من هم یک انسان معمولی‌ام با تمام نقص‌ها و دردهایم. آرام، مادرم و دو خواهرم خط قرمزهای قطعی زندگی من هستند و اجازه نمی‌دهم کسی با قضاوت‌های خاله زنکی آرامش خانواده‌ام را نشانه برود.»

آرزوی صلح در جهانی آلوده به باروت

در پایان این گفت‌وگو، بابک انصاری از سینما و تجربه‌های شخصی‌اش فاصله می‌گیرد و به موضوعی می‌رسد که برایش اهمیتی فراتر از هر نقش و تجربه‌ای دارد؛ جنگ و رنجی که بر مردم عادی تحمیل می‌کند. او که پیش‌تر در فیلم «یک کیلو و بیست و یک گرم» با مفاهیمی چون بخشش و انسانیت سروکار داشته، از خشونت و پیامدهای آن می‌گوید: «جنگ، بزرگ‌ترین و کثیف‌ترین نفرین بشر است. هیچ افتخاری در باروت و خون وجود ندارد. قربانیان همیشگی جنگ‌ها زنان، کودکان و مردم بی‌گناهی هستند که هیچ نقشی در سیاست ندارند. تمام آرزوی من رسیدن به روزی است که جهان در صلح نفس بکشد و بخشش و آگاهی جای انتقام و خون‌ریزی را بگیرد.»

پارسا مقدم
پارسا مقدم نویسنده

مهم‌ترین اخبار

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید.

ارسال دیدگاه

خبر مهم

عکس| تصویر کمتر دیده شده ایرج قادری در آمریکا بر سر مزار پسرش