نقد فصل دوم سریال وحشی؛ همه چیز درباره فیلم زیبای جواد عزتی و هومن سیدی

وحشی بی‌شک یکی از برترین سریال‌های تاریخ سینمای ایران است که در سطح جهانی ظاهر شده و توانست شاهکاری در ژانر جنایی باشد.

فرهنگی ۵ روز قبل

به گزارش پلاس،  وحشی بی‌شک یکی از برترین سریال‌های تاریخ سینمای ایران است که در سطح جهانی ظاهر شده و توانست شاهکاری در ژانر جنایی باشد. به جرعت می‌توان گفت که بازی جواد عزتی یک سر و گردن از کل ظرفیت سینمای ایران بالاتر بود و توانست کاراکتری سخت و درون‌گرا را اجرا کند. هومن سیدی چه در کارگردانی و چه در فیلمنامه بسیار درخشان بود و تعلیق را به بهترین شکل ممکن به تصویر کشید. حال ما با فصل دوم این سریال روبرو شده‌ایم. اثری که بی‌شک ضعیف‌تر از فصل اول خود است و اما همچنان یکی از بهترین‌های تاریخ سینمای ایران. این‌بار هومن سیدی به جای تعلیق عمده تمرکز خود را بر ناتورالیسم بنا کرده است. ناتورالیسمی که ریشه‌هایش در فصل اول قابل مشاهده بود و در فصل دوم به اوج رسید. آیا فصل دوم وحشی می‌تواند لقب شاهکار بگیرد؟

قصه در همان ثانیه اول آغاز می‌شود. دقیقا از جایی که تمام شده بود. با این که شاهد یک بازه زمانی ۵ ساله هستیم، بازهم کارگردانی خوبِ هومن سیدی توانسته این زمان دراماتیک را به خوبی بسازد. ۵ سال از محکوم شدنِ داوود اشرف گذشته و این زمان چه در گریم و چه در بازی جواد عزتی قابل مشاهده است. از سوی دیگر محیط زندان و آن سیاهیِ جهنمی‌اش توانسته اتمسفر خوبی بسازد و داوود اشرف در این محیط و در این زندان هویت پیدا کرده است. او دیگر همان داوودِ ۵ سالِ پیش نیست. زندگی با تمام سختی‌هایش او را به گوشه‌ای انداخته و زیر پای خود لِه کرده است؛ اما می‌بینیم که داوود اشرف همچنان در سودای بیرون آمدن است و همچنان امید را زنده نگه داشته است. در نقد فصل اول این سریال، کاراکتر داوود اشرف را به راسکلنیکف تشبیه کردم (به هیچ وجه قابل مقایسه از بابت ساختار نیست و هدف مقایسه سرنوشت است). فصل دوم وحشی به نوعی ادامه دنیای راسکلنیکف است. در جنایت مکافات امید زنده می‌شود و به نوعی خالق، کاراکتر خود را می‌بخشد. نوعی حالت روحانی که متاسفانه در وحشی ساخته نشده است. هومن سیدی می‌توانست از این سیاهی و نابودیِ کاراکتر خویش بهره گرفته و پروسه رهایی او از زندان را با نوعی بخششِ معنوی داستایفسکی‌وار همراه کند. هرچند که در فصل اول و در صحنه‌ای (که نور الهی بر صورت داوود تابید) خالق، کاراکتر خویش را می‌بخشد اما به دلیل درخشش زیادِ سریال، نقد وارد می‌کنم و ادعا دارم که می‌توانست این صحنه بهتر و ادبی‌تر و سینمایی‌تر باشد. به ‌هر حال از همان قسمت اول معلوم است که ما با فصلی درخشان روبرو هستیم. قسمت اول به خوبی پرده‌بندی شده و هیجان در بند بند فیلمنامه دیده می‌شود. بازهم ضمن تایید کیفیت قسمت اولِ فصل دوم باور دارم که پروسه رهایی داوود از زندان می‌توانست بهتر، سینمایی‌تر و جذاب‌تر باشد.

قسمت دوم به مراتب سخت‌تر از قسمت اول است. هومن سیدی طبق ادعای خویش (دیالوگ نیک و داوود در حمام مبنی بر اینکه آن بیرون صرفا یک زندان بزرگتر است) قصد دارد محیط بیرون را یک زندان بسازد. با این که کمی نزدیک شد اما نتوانست ادعای خویش را اُبژکتیو کند. آری داوود اشرف آزاد شده اما کجاست آزادی او؟ او صرفا به این سوی میله‌ها آمده و اکنون با جهانی بزرگ روبرو است که دیگر آن را نمی‌شناسد. گروهی مافیایی داوود را جذب کرده و قسمت دوم هرچند که از بابت داستان‌گویی کمی از داستان اصلی دور می‌شود، بازهم توانسته به خوبی پرده‌بندی شود و هیجان بسیار سینمایی دارد. داوود تا لبه مرگ پیش می‌رود و برمی‌گردد. سرخورده و پشیمان از تصمیم خویش تلاش می‌کند به محیط بیرون برگردد. تلاش می‌کند به روزهایی بازگردد که در دید مردم قاتل نبود. دقیقا از همینجا نیز ناتورالیسم همیشگی هومن سیدی پیدا می‌شود. همان ناتورالیسمی که بیش از حد ایرانی است و بیش از حد سیاه‌نمایی. از توالت شستن گرفته تا تحقیر توسط طبقه مثلا بورژوازی. از رابطه ناسالم به رها گرفته تا تحقیر مقابل رستوران باکلاس. از استایل و گریم فقیر مانند داوود گرفته تا گرفتنِ عمده نما‌ها در شب و تاریکی. این ناتورالیسم دست و پا شکسته که بدترین‌اش در مغزهای کوچک زنگ زده دیده شده بود، به نوعی پاشنه آشیلِ هومن سیدی است. فقر را صورت‌گرایانه شناخته و با فُرم آن آشنایی ندارد. به همان چند المان همیشگی بسنده می‌کند. فقر و ناتورالیسم را وا نمی‌کاود. دکوراتیو از آن استفاده می‌کند و همین قصه‌اش را یک قدم به عقب رانده. مثلا رابطه رها و داوود. بی‌شک یکی از تاکسیک‌ترین رابطه‌های تاریخ سنیمای ایران است. نرم شدنِ داوود با رها و خندیدنِ رها به داوود به نوعی خیانت به حافظه خونین مخاطب است. خیانت به آن خیانتی که رها به داوود کرد. داوود چنان با رها گرم می‌گیرد که گویی چنین اتفاقاتی اصلا رخ نداده بود و همین موضوع کاراکتر داوود را تا حدودی از ما دور می‌کند. هومن سیدی نیز برای ساختِ این رابطه بیش از حد تلاش می‌کند و بیسِ این رابطه را ناتورالیسم سیاه‌نمایی ایرانی می‌کند. توهین‌های طبقاتی رها به داوود نه نیاز بود و نه اصرار بر آن جالب است. هرچند که قسمت دوم و سوم از هیجان بسیار خوبی برخوردار است و توانسته دومینوی سقوطِ داوود اشرف را کامل کند، با این حال رابطه بین رها و داوود چیزی است که حداقل من به عنوان یک مخاطب نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم.

ورود هومن سیدی به داستان به نوعی فصل دوم وحشی را از رسالت فصل اول دور می‌کند. لازم به ذکر است که فصل دومِ وحشی بی‌شک بسیار درخشان و تماشایی است اما وجود هومن سیدی و آن تیمِ مافیایی‌اش اثر را از یک سریال داستایفسکی‌وار به اثری جنایی تبدیل می‌کنند که هیجان آنچنانی هم ندارد که بشود آن را با آثار معروف جهانی مقایسه کرد. بازی هومن سیدی به اندازه و خوب است. کاراکترش توانسته در ذهن مخاطب جای بگیرد و به هر حال محرکه‌ای از فیلم است. تاثیر او بر داوود اشرف نیز جالب توجه است که چگونه داوودِ بی‌خطر و انسان دوست ناگهان به انسانی وحشی تبدیل می‌شود. اما مسئله این است که تبدیل شدنِ داوود به یک وحشی و یاغی بیشتر بُعد جنایی دارد تا بُعد درونی همچون راسکلنیکف. داوود به جای تحریک توسط درون خود و فلسفه زندگی‌اش، توسط عناصر سینمایی و بیرونی تحریک می‌شود. برای همین است که می‌گویم داوود اشرفِ فصل اول با فصل دوم تفاوت‌های بسیاری دارد. شخصیت داوود اشرف در فصل اول به نوعی جزو کاراکترهای مادر است. کاراکتری منحصر به فرد که می‌توانست سالیان بعد به عنوان یک کاراکتر مهم بررسی و حتی تدریس شود. داوود اشرف فصل دو اما چنین نیست. هومن سیدی با آن تیم مافیایی و فیلمنامه جنایی‌اش، داوود را بیشتر پلیسی جنایی می‌کند و این برخلاف فصل اول باعث می‌شود که وحشی به یک اثر وُرلد کلس تبدیل نشود.

تیتراژ فصل دوم سریال وحشی با صدای حیدو هدایتی نه صرفاً یک قطعه همراه تصویر، بلکه بیانیه‌ عاطفی فصل تازه‌ روایت است؛ قطعه‌ای که بعد از پایان هر اپیزود، مخاطب را به درون جهان خشن، متزلزل و در عین حال عمیقاً انسانی سریال پرتاب می‌کند.

این تیتراژ بر دو شعر استوار است؛ دو لحن که در ظاهر از هم جدا، اما در باطن مکمل یکدیگرند. شعر نخست (باید حقمه پس بگیرم برم) روایتی درونی و اعتراف‌گونه دارد؛ صدایی زخمی که از دلِ تاریکی و تضاد برمی‌خیزد. این بخش، بازتاب مستقیم شخصیت‌پردازی فصل دوم است: قهرمانی که بیش از آن‌که با جهان بیرون در ستیز باشد، با سایه‌ درونی خود می‌جنگد. واژگان، خشن اما صمیمی‌اند؛ همان‌قدر که سریال بی‌پرده و بی‌ملاحظه است.

در مقابل، شعر دوم (بشین و دعا کن که رحمم بیاد) لحنی استعاری‌تر و سرنوشت‌محور دارد. اگر بخش اول، فردیتِ زخمی را نمایندگی می‌کند، بخش دوم به تقدیر، جبر و چرخه‌ تکرارشونده‌ خشونت اشاره دارد؛ همان تم مرکزی که ساختار دراماتیک فصل دوم را شکل می‌دهد. این دو شعر همچون دو قطبِ روایت عمل می‌کنند: یکی از درون می‌سوزد و دیگری از بیرون فشار می‌آورد. درست همان هندسه‌ای که فرم سریال بر پایه‌ آن بنا شده است. موسیقی، با تنظیمی مینیمال اما ضرباهنگی تپنده، اجازه می‌دهد کلمات نفس بکشند. صدای حیدو هدایتی (برخلاف افتضاح شروین در فصل اول) نه اغراق‌آمیز است و نه تزئینی؛ حسی خام و کنترل‌شده دارد که به طرز هوشمندانه‌ای با فضای بصری سریال هماهنگ است. گویی موسیقی، ادامه‌ همان قاب‌های سرد و خاکستری است؛ فقط این‌بار به زبان صدا.

در یک نگاه کلی، تیتراژ فصل دوم وحشی کارکردی فراتر از یک موسیقی دارد؛ این قطعه، چکیده‌ سریال است. دو شعر آن همان کاری را می‌کنند که روایت تصویری انجام می‌دهد: شکافتن مرز میان خشونت و انسانیت، میان سرنوشت و انتخاب. این هماهنگی کم‌نقص میان متن، صدا و تصویر است که تیتراژ را به یکی از نقاط قوت جدی فصل دوم تبدیل کرده است.

پایان داستان در فصل دوم به نوعی تکمیل روند سقوط داوود اشرف در هزارتوی سیاهی است. او در فصل اول با تمام سیاهی و با تمام سادگی‌اش یک سری اخلاقیات و اصول برای خویش داشت و تحت بدترین روزها نیز سعی داشت خیانتی به آرمان‌های اخلاقی خود نکند. در اواخر فصل دوم اما یکی به یکی سنگرهای اخلاقی او سقوط می‌کند. به نوعی تبدیل پروسه داوود به وحشی (شاید بهتر باشد بگوییم بدبخت). کم کم به بی‌آبرویی عادت می‌کند. دزدی، آدمکشی و تهدید بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی اوست و ما با موجودی ناشناخته روبرو هستیم. موجودی که به دست تراژدی تقدیر به این روز افتاده و خیلی ساده روند سقوط او تکمیل می‌شود. تیم بازیگری نگار جواهریان و سلیم نیز به خوبی با اثر اُنس می‌گیرند و به جای کمک به داوود برای جلوگیری از سقوط، خود به بخشی تبدیل می‌شوند که پروسه سقوط را سرعت می‌بخشد. رها به سادگی داوود را به زیر می‌کشد و از او یک معتاد می‌سازد. سپس از این ویرانه که به پا کرده است خوشحال می‌شود. عاشق ویرانه‌های خود شده و دیگر داوودی باقی نمی‌ماند. هرچه مانده یک وحشی است. یک وحشی بدبخت که ناتورالیسم هومن سیدی از آن تغذیه می‌کند. در نیم پرده پایانی فصل دوم ضرب آهنگ اثر خوب است و سرعت آن توانسته هم حس سینمایی و هم حس فُرمیک بسازد. هرچند که بازهم مدعی می‌شوم برخلاف فصل اول، فصل دوم به اثری جهانی تبدیل نمی‌شود. تم جنایی آن بیش از حد شده و جنایی آن نیز ایرانی‌وار است. هرچند که صحنه پایانی سریال بسیار درخشان از دید فُرمیک و سینمایی بود. تصویر پایانی که به نوعی سرنوشت داوود در یک تصویر است. احاطه شده توسط بدبختی‌های زندگی و سقوط در سیاهی. انسانی که جیغ می‌کشد، گریه می‌کند اما همچنان در هزارتوی بدبختی فرو می‌رود. هرچه بیشتر دست و پا می‌زند که از آن بیرون برود، بیشتر در آن فرو می‌رود. لجن تا مغز و استخوان رسیده و تو تنها شاهد ویرانی‌ات خواهی بود. ویرانی که خودت یا شاید سرنوشت برایت رقم زده…

در پایان چنین می‌شود گفت که فصل دوم سریال وحشی خوب اما به درخشانی فصل اول نیست. فصل دوم آن حالتی معنوی، درونی و ادبیات‌وار خود را نداشت. بیشتر جنایی بود تا چیزی که در فصل اول شاهدش بودیم. تیم بازیگری بسیار عالی و درخدمت فیلمنامه؛ نور، تصویر و صدا همگی در سطح بسیار بالا و کارگردانی و فیلمنامه هومن سیدی همچنان درخشان. فُرم اثر در فصل اول عالی در فصل دوم اما با وجود خوب بودن کم ظرفیت بود. با این حال تماشای سریال وحشی بی‌شک برای علاقه مندان به سینما لذت‌بخش خواهد بود و پیشنهاد من نیز تماشای فصل دوم آن است.

منبع: هفت صبح

مژگان نبوی
مژگان نبوی نویسنده

مهم‌ترین اخبار

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید.

ارسال دیدگاه

خبر مهم

بیوگرافی و حواشی زندگی «نگار جواهریان» همسر رامبد جوان + عکس کودکی