نقد و بررسی فیلم «معبد استخوان‌ها»؛ داستانی از ترکیب ویروس خشم و چشم‌اندازهای رها شده لندن

با گذشت بیش از دو دهه از اکران «۲۸ روز بعد»، فیلمی که با ترکیب ویروس خشم و چشم‌اندازهای رها شده لندن، وحشت را به شکلی تازه و نفس‌گیر تعریف کرد، این فرنچایز به نقطه عطفی عجیب رسیده است.

فرهنگی ۶ روز قبل

به گزارش پلاس، با گذشت بیش از دو دهه از اکران «۲۸ روز بعد»، فیلمی که با ترکیب ویروس خشم و چشم‌اندازهای رها شده لندن، وحشت را به شکلی تازه و نفس‌گیر تعریف کرد، این فرنچایز به نقطه عطفی عجیب رسیده است. ایده بازگشت به این جهان، آن هم با یک سه‌گانه جدید، در ابتدا وسوسه‌انگیز به نظر می‌رسید. اما پس از تماشای «۲۸ سال بعد: معبد استخوان‌ها» (به کارگردانی نیا داکاستا)، این وسوسه جای خود را به یک پرسش بنیادین می‌دهد: آیا این جهان حرف دیگری برای گفتن دارد یا ما صرفاً شاهد تقلید ضعیفی از یک کابوس فراموش‌شده هستیم؟ متأسفانه، پاسخ به سوی گزینه دوم سنگینی می‌کند.

«معبد استخوان‌ها» که تنها شش ماه پس از قسمت قبلی («۲۸ سال بعد») روانه سینماها و اکنون خانه ما شده، بیش از آن که یک اثر مستقل و ضروری به نظر برسد، شبیه یک یادداشت کوتاه و بی‌رمز و راز میان دو فصل یک مجموعه است. این فیلم نه تنها به جایگاه اسلاف خود نمی‌رسد، بلکه در بسیاری از لحظات، هویت و هدف خود را گم می‌کند و به موجودی نحیف و سرگردان در سرزمین ناکجا‌آباد بدل می‌شود. شتاب در تولید و عرضه، به وضوح بر کیفیت نهایی سایه افکنده است.

داستان فیلم در دو مسیر موازی روایت می‌شود که در نهایت با بی‌میلی تمام به هم می‌رسند. در یک سو، دکتر ایان کلسون (با بازی رالف فاینز) را داریم، پزشکی که در انزوا زندگی می‌کند و پناهگاه عجیبی از استخوان‌های مردگان ساخته است. او موفق شده یک فرد آلوده به نام سامسون (چی لوئیس-پری) را که ظاهراً آلفای ویروس است، با تزریق مورفین رام کند. در سوی دیگر، گروهی از نجات‌یافتگان، از جمله پسر جوانی به نام اسپایک (آلفی ویلیامز) که از قسمت قبلی با او آشنا هستیم، به دام گروهی از دیوانگان مذهبی به رهبری لرد جیمی کریستال (جک اوکانل) می‌افتند. کریستال که خود را پسر شیطان می‌داند، گروهی از جوانان را برای ایجاد وحشت و قربانی‌کردن انسان‌ها رهبری می‌کند.

پایه‌ای‌ترین مشکل فیلم، نبود هرگونه حس خطر واقعی و فوری است. در دو فیلم اول سری، تهدید از دو سو شخصیت‌ها را احاطه کرده بود: آلوده‌های خشمگین و انسان‌هایی که در نبود قانون، به وحشی‌ترین شکل ممکن رفتار می‌کردند. اما در اینجا، آلوده‌ها به حاشیه رانده شده‌اند. آن‌ها دیگر آن تهدید پیش‌بینی‌ناپذیر و مرگبار نیستند. فیلم آن‌قدری صحنه کشتار انسان‌ها توسط آن‌ها ندارد که بتوان این دسته را «خطر» نامید. در عوض، تمرکز بر روی انسان‌ها و رفتارهای فردگرایانه و پوچ آن‌هاست. اما اینجا هم خبری از آن تعلیق روان‌شناختی عمیقی نیست که برای نمونه در برخورد با گروه سربازان در فیلم اول شاهد بودیم. اینجا همه چیز سطحی و بی‌روح است.

سیر روایی فیلم به طرز نگران‌کننده‌ای ساکن و فاقد مرکز ثقل دراماتیک است. شخصیت‌ها بی‌هدف به نظر می‌رسند و داستان با بی‌حوصلگی پیش می‌رود. دکتر کلسون با آرامش فلسفی در کنار آب با دوست آلوده‌اش وقت می‌گذراند و جیمی کریستال و دار و دسته‌اش هم مشغول شکنجه و کشتار هستند، اما هیچ‌کدام از این خطوط نمی‌توانند ما را با خود همراه کنند. شاید کارگردان قصد داشته این سکون را بازتابی از بی‌حسی و خستگی شخصیت‌ها پس از ۲۸ سال زندگی در بربریت نشان دهد، اما این بی‌حسی از پرده سینما به خانه مخاطب سرایت می‌کند و تماشاگر را نیز درگیر خمیازه‌ای همیشگی می‌کند.

رالف فاینز، این بازیگر توانا، با نگاه‌های پرمعنای خود تلاش می‌کند به دکتر کلسون عمق ببخشد. او چهره‌ای غمگین و متفکر از مردی می‌سازد که شاید آخرین بازمانده اخلاق و علم در این دنیای تاریک است. اما متأسفانه فیلمنامه الکس گارلند آن‌قدر مبهم و بی‌خاصیت است که حتی فاینز هم نمی‌تواند آن را نجات دهد. انگیزه‌های کلسون برای ساختن آن یادمان استخوانی و تلاشش برای یافتن درمان یا آرامش، هرگز به درستی برای تماشاگر روشن نمی‌شود. چرا او بعد از ۲۸ سال تازه به فکر مهار آلوده‌ها افتاده؟ چرا تا به حال به دنبال یافتن پادزهر نبوده؟ این پرسش‌ها بی‌پاسخ می‌مانند و شخصیت را به یک موجود انتزاعی تبدیل می‌کنند.

در سمت دیگر، جک اوکانل در نقش جیمی کریستال، یک دیوانه مذهبی تمام‌عیار است. او با انرژی و خشونت بازی می‌کند، اما شخصیتش آن‌قدر یک‌بعدی و اغراق‌آمیز است که نمی‌تواند به عنوان یک آنتاگونیست جدی مطرح شود. او و گروهش مانند شبح‌هایی از یک فیلم اسلشر بی‌محتوا هستند. اگر هدف فیلم نشان دادن پوچی و بی‌معنایی خشونت مذهبی در جهان پساآخرالزمانی است، چرا این خشونت تا این اندازه بدون استدلال و پیش‌زمینه باقی می‌ماند؟ آن‌ها برای چه می‌جنگند؟ فلسفه‌شان جز شعارهای توخالی چیست؟ فیلم پاسخی ندارد و این پوچی، به جای ایجاد وحشت، حوصله‌سر بر می‌شود.

جهانی که گارلند و داکاستا خلق کرده‌اند، برخلاف فیلم اول که شهری خالی از سکنه را با همه جزئیات تلخش به تصویر می‌کشید، اینجا بیشتر شبیه یک صحنه تئاتر محدود و کم‌هزینه است. ما دیگر شاهد آن چشم‌اندازهای وسیع و خالی شهر لندن نیستیم. دنیا به چند جنگل و یک پناهگاه استخوانی خلاصه شده است. قرار است ۲۸ سال گذشته باشد، اما هیچ اثری از گذشت زمان در رفتارها و ساختار اجتماعی بازماندگان دیده نمی‌شود. آن‌ها مانند آدم‌هایی هستند که تازه چند هفته از آخرالزمانشان می‌گذرد، نه سه دهه. این فقدان عمق در جهان‌سازی، یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعف فیلم است.

فیلم از نظر ساختار، دچار عدم توازن شدیدی است. نیمه اول به کندی و بی‌هدفی می‌گذرد و ناگهان در نیمه دوم، فیلم قصد دارد با دو سکانس کلیدی همه چیز را جبران کند. اولین سکانس، گفتگوی آرام و تقریباً محترمانه میان دکتر کلسون و جیمی کریستال است که در آن تضادهای درونی شخصیت‌ها و جهانشان به شکلی تلخ و تأثیرگذار نمایان می‌شود. این سکانس، بهترین لحظه فیلم است، چرا که یادآور قدرت دیالوگ‌نویسی و تعمق انسانی در دل خشونت است. اما این درخشش، کوتاه و زودگذر است.

دومین سکانس، اجرای یک نمایش شیطانی توسط دکتر کلسون برای فریب دادن پیروان کریستال است. در اینجا ناگهان کارگردانی داکاستا جان می‌گیرد و فیلم برای دقایقی به یک اثر دیدنی و پرتعلیق تبدیل می‌شود. استفاده از نور، آتش و موسیقی، فضایی وهم‌آلود و فریبنده خلق می‌کند که ما را به یاد قدرت سینما در خلق توهم می‌اندازد. اما این نیز یک جرقه زودگذر است و فیلم دوباره به همان روال یکنواخت و افسرده‌کننده خود بازمی‌گردد. گویی فیلم از توانایی‌های خود آگاه است، اما عمداً از استفاده مداوم از آن‌ها طفره می‌رود.

یکی دیگر از جنبه‌های آزاردهنده فیلم، خشونت بی‌هدف و خودخواهانه آن است. صحنه‌های شکنجه و قتل، چنان بی‌روح و بدون ایجاد هم‌ذات‌پنداری یا وحشت واقعی به تصویر کشیده شده‌اند که گویی کارگردان صرفاً می‌خواهد بودجه‌ای را که برای گریم و جلوه‌های ویژه خرج شده، به رخ بکشد. این خشونت، نه تراژیک است، نه فلسفی و نه حتی سرگرم‌کننده. فقط خالی و ملال‌آور است. در جهانی که مرگ و خشونت به امری عادی تبدیل شده، فیلم نتوانسته است نگاه تازه‌ای به این پدیده داشته باشد.

اما شاید بزرگ‌ترین گناه «معبد استخوان‌ها»، این باشد که فرصت‌های طلایی را از دست می‌دهد. رابطه دکتر کلسون و سامسون، آن موجود آلوده‌ای که به تدریج به انسانیت بازمی‌گردد، پتانسیل بالایی برای خلق یک درام عمیق و لمس‌کننده داشت. بازگشت یک انسان از ورطه خشونت محض به سوی آگاهی، می‌توانست استعاره‌ای قدرتمند برای امید در دل ناامیدی باشد. اما فیلم به این رابطه تنها به عنوان یک حاشیه نگاه می‌کند و هرگز به عمق آن نمی‌رود. سامسون بیش از آن که یک شخصیت باشد، یک ابزار داستانی است.

و در نهایت، به پایان فیلم می‌رسیم؛ جایی که کیلین مورفی در نقش جیم، قهرمان فیلم اول، ظاهر می‌شود تا شاید جهان را نجات دهد. این حضور، بیش از آن که یک اتفاق دراماتیک مهیج باشد، یک حرکت تجاری حساب‌شده و ناامیدکننده است. فیلم به جای آن که بر روی پای خود بایستد و داستانی کامل و مستقل روایت کند، تمام تخم‌مرغ‌هایش را در سبد قسمت بعدی می‌گذارد. «معبد استخوان‌ها» یک فیلم نیست؛ یک پل است برای رسیدن به فیلمی دیگر. و تماشای یک پل ۱۱۰ دقیقه‌ای، خسته‌کننده‌ترین تجربه سینمایی است که می‌توان متصور شد.

در مجموع، «۲۸ سال بعد: معبد استخوان‌ها» یک اثر عمیقاً ناامیدکننده است. این فیلم نه وحشت فیلم اول را دارد، نه تعلیق فیلم دوم را و نه حتی جسارت یک اثر مستقل را. نیا داکاستا کارگردان بااستعدادی است (همانطور که در «کندی‌من» نشان داد)، اما اینجا در دام فیلمنامه‌ای ضعیف و بینش هنری مردد گرفتار شده است. الکس گارلند نیز که روزگاری فیلمنامه‌نویس تیزهوشی بود، اینجا به نظر می‌رسد که صرفاً در حال بازنویسی ایده‌های تکراری خود است.

بازی‌های رالف فاینز و جک اوکانل، تنها نقاط قوت اندک فیلم هستند که تلاش می‌کنند به این مواد خام و بی‌روح، طعمی ببخشند. فاینز با آن چهره غمگین و نجیب، باورپذیری شخصیتش را حفظ می‌کند و اوکانل هم با بازی اغراق‌آمیز و دیوانه‌وارش، لااقل توجه را به خود جلب می‌کند. اما این دو بازیگر هم نمی‌توانند از پس فیلمنامه‌ای برآیند که عمق شخصیت‌پردازی را فدای حرکت به سمت قسمت بعدی کرده است.

در پایان، «معبد استخوان‌ها» بیش از آن که یک فیلم ترسناک باشد، یک نمونه کلاسیک از «فیلم‌های بین راهی» است؛ آثاری که صرفاً برای پر کردن فاصله میان دو بخش پرفروش‌تر ساخته می‌شوند و هیچ هویت مستقلی ندارند. این فیلم نه تنها به یادماندنی نیست، بلکه حتی شایسته ایستادن در کنار نام‌های بزرگ این فرنچایز هم نیست. این یک سرمایه‌گذاری بر روی خاکستر است؛ تلاشی برای زنده نگه داشتن آتشی که مدت‌هاست خاموش شده، با استفاده از هیزمی خیس و بی‌کیفیت. اگر این مسیر ادامه یابد، شاید بهتر باشد اجازه دهیم این جهان برای همیشه در خاطرات‌مان آرام بگیرد، پیش از آن که شاهد بی‌حرمتی‌های بیشتری باشیم. «۲۸ سال بعد: معبد استخوان‌ها» نه ترسناک است، نه عمیق و نه حتی سرگرم‌کننده. فقط خالی است؛ خالی چون استخوان‌هایی که شخصیت اصلی‌اش آن‌ها را تقدیس می‌کند.

فرشته نظری
فرشته نظری نویسنده

مهم‌ترین اخبار

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید.

ارسال دیدگاه

خبر مهم

بیوگرافی و حواشی زندگی «نگار جواهریان» همسر رامبد جوان + عکس کودکی