رعایت سلسهمراتب فرماندهی و اطاعت از دستورات، از ارکان اساسی موفقیت نظامی به شمار میرود. با این حال، تاریخ سرشار از افرادی است که از این قاعده سرپیچی کردهاند.
ارتشها از انسانهای متفاوتی تشکیل شدهاند و صرف نظر از دوره تاریخی یا نوع فرهنگ، همیشه کسانی پیدا میشوند که در برابر سیستم میایستند. دلایل نافرمانی سربازان، به اندازه خود ارتشهای جهان، گوناگون است. بسیاری از آنها از اجرای فرمانی که از نظر شخصی ناپسند میدانستند، سرباز زدهاند؛ مانند سرهنگ رائول بروب، فرمانده جنگ جهانی اول که از تیراندازی به سمت نیروهای خودی به بهانه بزدلی سر باز زد. در مقابل، برخی مانند ژنرال دانیل سیکلز از اتحادیه در جنگ داخلی آمریکا، انگیزههای شخصیتری مانند جاهطلبی داشتند. و گاهی نیز سربازانی به دلیل محافظهکارانه بودن دستورات، نافرمانی کردهاند؛ همچون ستوان توماس دریک استرالیایی در نبرد ساتلبرگ در سال ۱۹۴۳.
در ادامه، به نمونههایی از سرپیچی از دستورات میپردازیم که مسیر تاریخ را دگرگون ساختهاند.
۱۱. استانیسلاو پتروف و چشمپوشی از هشدار موشکی که احتمالاً از جنگ جهانی سوم جلوگیری کرد

بیش از دو دهه پس از آنکه واسیلی آرخیپوف، افسر زیردریایی، در جریان بحران موشکی کوبا از بروز جنگ هستهای جلوگیری کرد، افسر دیگری از شوروی به نام سرهنگ دوم استانیسلاو پتروف، بار دیگر تصمیمی اتخاذ کرد که میتوانست به حملهای منجر شود و تبادل هستهای را کلید بزند.
در تاریخ ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۳، پتروف در پناهگاه سرپوخوف-۱۵ در نزدیکی مسکو، که بخشی از نیروهای دفاع هوایی شوروی بود، حضور داشت. در آن روز، سامانه هشدار اولیه، پرتاب چیزی را نشان داد که به نظر موشک بالستیک قارهپیمای آمریکایی میرسید. پتروف و همکارانش در نهایت به این نتیجه رسیدند که این یک هشدار اشتباه است و بررسی بعدی نیز این موضوع را تأیید کرد؛ این خطا به دلیل بازتاب نور خورشید از ابرها رخ داده بود. پتروف با خودداری از دستور حمله تلافیجویانه، احتمالاً از مرگ صدها میلیون یا حتی میلیاردها انسان جلوگیری کرد.
در سال ۲۰۰۴، به پاس این اقدام، جایزه شهروند جهانی از سوی انجمن شهروندان جهان مستقر در سانفرانسیسکو به او اهدا شد که با جایزه نقدی هزار دلاری همراه بود. پتروف در آن زمان گفت که هرگز فکر نمیکرده کار خارقالعادهای کرده و صرفاً وظیفه خود را به خوبی انجام داده است. او در سال ۲۰۱۳ نیز جایزه صلح درسدن را به عنوان مردی که جهان را نجات داد، دریافت کرد.
۱۰. واسیلی آرخیپوف، افسر زیردریایی شوروی، و جلوگیری از تشدید بحران موشکی کوبا

در جریان بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲، آمریکا و شوروی به سختی از جنگی هستهای که میتوانست سیاره زمین را نابود کند، گریختند. اما حتی با وجود موفقیتآمیز بودن مذاکرات بین جان اف. کندی و نیکیتا خروشچف، این جنگ تقریباً به دلیل سردرگمی یک ناخدای زیردریایی شوروی رخ داد.
زیردریایی شوروی بی-۵۹ به همراه سه فروند دیگر در دریای کارائیب مستقر بود و به موشکی هستهای با قدرتی نزدیک به بمب انداخته شده بر هیروشیما مجهز بود. به ناوگان زیردریاییها دستور داده شده بود که در صورت تحریک، بدون نیاز به تأیید مسکو، به نیروهای آمریکایی حمله کنند. وقتی نیروی دریایی آمریکا زیردریاییها را کشف کرد و شروع به پرتاب بمبهای عمقی در نزدیکی آنها کرد، والنتین ساویتسکی، ناخدای بی-۵۹، گمان برد که جنگ آغاز شده و دستور پرتاب موشک را صادر کرد. اما واسیلی الکساندروویچ آرخیپوف، فرمانده ناوگان، نیز در همان زیردریایی حضور داشت.
او معتقد بود که آمریکاییها صرفاً قصد دارند زیردریایی را به سطح آب بیاورند و خطری آن را تهدید نمیکند. آرخیپوف موفق شد ساویتسکی را آرام کند و بدینترتیب از جنگی هستهای جلوگیری نمود.
۹. ستوان دیوید تایخ و ارسال چهار تانک برای کمک به یگان دیگر

در ۲۲ آوریل ۱۹۵۱، ارتش چین با اعزام ۳۰۰ هزار سرباز، تهاجم بهار را علیه نیروهای آمریکایی در جنگ کره آغاز کرد. دو روز بعد، وقتی نیروهای آمریکایی در حال شکست خوردن بودند، یک یگان از گروهان هشتم تکاوران در پشت خط مقدم محاصره شد. فرمانده آن، ای.سی. ریورا، با رادیو درخواست کمک کرد، اما سایر نیروهای آمریکایی تصمیم به عقبنشینی گرفتند.
ریورا و شصت و پنج نفر از افرادش محکوم به فنا بودند، اگر ستوان دیو تایخ نبود. او با نافرمانی از دستور ناخدای خود، چهار تانک را به موضع ریورا در تپه ۶۲۸ فرستاد و موفق شد تکاوران به دام افتاده را نجات دهد.
۸. گروهبان دزموند داس، امتناع از حمل سلاح و تبدیل شدن به قهرمان در میدان نبرد

از نظر فنی، دزموند داس هنگام ثبت نام به عنوان معترض در ارتش آمریکا در طول جنگ جهانی دوم، هیچ قانونی را نقض نکرد؛ او یکی از بیش از هفتاد و دو هزار نفری بود که به عنوان معترض وجدانی به خدمت پیوستند. وقتی ژاپنیها به پرل هاربر حمله کردند، به داس امکان معافیت از سربازی داده شد، اما او این گزینه را نپذیرفت و به عنوان یک معترض به کشور خدمت کرد.
او به دلیل اعتقادات مذهبی، از گرفتن جان انسانها خودداری میورزید و به عنوان پزشک جنگی در پیادهنظام هفتاد و هفتم مشغول به کار شد و از حمل هرگونه اسلحه امتناع کرد. این موضوع و همچنین معافیت او از تمرین در روزهای شنبه، باعث انتقاد شدید سایر سربازان از او شد. با این حال، وقتی داس به میدان نبرد اعزام شد، احترام همرزمانش را جلب کرد. او به خاطر شجاعتش در لیت، نشان برنز ستاره دریافت کرد، اما شهرت اصلی او به خاطر نجات جان حدود هفتاد و پنج سرباز مجروح زیر آتش سنگین در نبرد اوکیناوا است. داس به خاطر این اقدام، نشان افتخار را دریافت کرد و به اولین و تنها معترض وجدانی در جنگ جهانی دوم تبدیل شد که موفق به اخذ این نشان شد.
۷. ستوان دریک که با گفتن «به فرمانده گروهان اهمیت نده» موفق به تصرف موضع ژاپنیها شد

گروهان دوم/۴۸ از تیپ نهم پیادهنظام استرالیا، پرافتخارترین یگان این کشور در جنگ جهانی دوم به شمار میرفت و ستوان توماس دریک نیز یکی از پرافتخارترین و محبوبترین سربازان این گروهان بود. معروفترین اقدام دریک در جریان نبرد ساتلبرگ در گینه نو در نوامبر ۱۹۴۳ رخ داد. گروهان دوم/۴۸ در این نبرد شرکت داشت، اما پس از یک هفته جنگ، پیشروی آنها متوقف شد و فرمانده گروهان دستور عقبنشینی صادر کرد.
گفته میشود دریک در پاسخ گفت که به فرمانده گروهان اهمیتی نمیدهد و تنها بیست دقیقه فرصت میخواهد تا آن موضع را تصرف کند. او با پشتیبانی آتش همرزمانش، به تنهایی از میان جنگل به سمت چندین موضع مسلسل ژاپنیها که در بالای تپه قرار داشتند، پیشروی کرد. در مجموع، دریک ده موضع دشمن را خنثی نمود و به یگان خود در دستیابی به هدف کمک کرد و به خاطر این اقدام، نشان ویکتوریا کراس را دریافت نمود. متأسفانه دریک در اواخر جنگ، در جریان نبرد تاراکان در مه ۱۹۴۵ به شدت مجروح شد و روز بعد جان باخت.
۶. ژنرال دیتریش فون شولتیتس و خودداری از به آتش کشیدن پاریس هنگام تخلیه شهر توسط نیروهایش

وقتی نیروهای متفقین در روز دی-دی، یعنی ششم ژوئن ۱۹۴۴، با موفقیت به شمال فرانسه حمله کردند و سپس برای تصرف پاریس در ماه اوت پیشروی نمودند، هیتلر به نیروهای محلی دستور داد تا بخش اعظم شهر را به آتش بکشند تا به دست دشمن نیفتد. این دستور شامل تخریب پلها، تأسیسات مهم مربوط به جنگ و حتی بناهای نمادین پاریس مانند کلیسای نوتردام و طاق پیروزی میشد.
ژنرال دیتریش فون شولتیتس، فرمانده ارتش اول آلمان، از اجرای این دستور سر باز زد. او در خاطرات خود که در سال ۱۹۵۱ منتشر شد، ادعا کرد که دستور هیتلر را فاقد هرگونه ارزش نظامی میدانسته و معتقد بوده که پیشوا از نظر روانی تعادل ندارد. با این حال، برخی ناظران فرانسوی معتقدند که شولتیتس صرفاً سربازان کافی برای اجرای این دستور را نداشته و بعداً سعی کرده با تحریف وقایع، از وجهه خود دفاع کند.
۵. آلبرت اشپیر و خودداری از نابودی زیرساختهای غیرنظامی آلمان در پایان جنگ جهانی دوم

در مارس ۱۹۴۵، متفقین آخرین پل روی رود راین را تصرف کردند که راه ورود به آلمان را هموار میساخت. در این زمان، هیتلر فرمانی حتی افراطیتر از دستور سال ۱۹۴۴ خود برای نابودی پاریس صادر کرد: فرمان تخریب در قلمرو رایش که به نام فرمان نرون معروف است. این فرمان قرار بود تمام صنایع و زیرساختهای آلمان را نابود کند تا به دست متفقین نیفتد.
به نظر میرسید پیشوا از هرگونه تأثیر چنین دستوری بر جمعیت غیرنظامی آسیبپذیر کشورش بیخبر است. اجرای این کار به وزیر تسلیحات آلمان و دوست هیتلر، آلبرت اشپیر، محول شد. اشپیر معتقد بود که اجرای این فرمان، اثرات ویرانگری بر مردم آلمان خواهد داشت. او نیز مانند فون شولتیتس که از سوزاندن پاریس خودداری کرد، به ناپایداری روانی رهبر خود مشکوک بود. اشپیر در نهایت دستورات را صادر کرد، اما همزمان دستورات رمزگذاری شدهای برای به تأخیر انداختن تخریب صادر نمود. در نتیجه، فرمان نرون هرگز به اجرا درنیامد. پس از جنگ، اشپیر که یکی از بلندپایهترین مقامات آلمانی بازمانده از جنگ بود، سعی کرد خود را کسی معرفی کند که در برابر هیتلر ایستادگی کرده است.
اگرچه تاریخ او را به خاطر نافرمانی از فرمان نرون ستایش میکند، اما نباید فراموش کرد که اشپیر به عنوان یک معمار، تمایل داشت بسیاری از بناهایی را که خود طراحی کرده بود، حفظ کند.
۴. رائول بروب، فرمانده توپخانه در جنگ جهانی اول، و امتناع از تیراندازی به سمت نیروهای خودی به دستور یک ژنرال

جنگ جهانی اول منجر به نوآوریهای تکنولوژیمحور بسیاری شد که یکی از مهمترین آنها، استفاده گسترده از مسلسل بود. مسلسلها با نرخ آتش بالای خود، به ارتشها امکان میدادند تا شمار زیادی از سربازان دشمن را از فاصله دور هدف قرار دهند. مسلسلها (همراه با پیشرفتهای توپخانه) ارتشها را مجبور به تغییر تاکتیکها کردند و به جای حملات سرنیزهای دستهجمعی، به سمت جنگ سنگرها گرایش پیدا کردند. اما این تغییر به تدریج رخ داد. در مراحل اولیه درگیری، فرماندهان مرتباً دستور حمله به سمت مواضع مسلسلها را صادر میکردند.
در تاریخ ۷ مارس ۱۹۱۵، به هنگ ۳۳۶ پیادهنظام فرانسه دستور داده شد تا به مواضع مستحکم مسلسلهای آلمانی یورش ببرد. این حملات دو روز به طول انجامید و وقتی فرمانده لشکر، ژنرال ژرو رِویاک، دستور حمله دیگری را صادر کرد، گروهان بیست و یکم از اجرای آن سرباز زد. رویاک که از این نافرمانی به خشم آمده بود، به سرهنگ بروب، فرمانده توپخانه خود، دستور داد تا به سمت نیروهای خودی آتش بگشاید. بروب نیز این دستور را نپذیرفت. چند روز بعد، وقتی چهار گروهبان نتوانستند از صد و پنجاه یارد زمین بیصاحب برای بریدن سیمهای خاردار عبور کنند و بازگشتند، رویاک دستور اعدام آنها را صادر کرد. این واقعه بعدها در فیلم استنلی کوبریک با نام Paths of Glory به تصویر کشیده شد.
رویاک تا فوریه ۱۹۱۶ در فرماندهی هنگ باقی ماند تا اینکه به او دستور داده شد به مرخصی سهماهه برود. پس از پایان جنگ، او نشان عالی لژیون دونور را دریافت کرد و با افتخار بازنشسته شد.
۳. شورش سربازان رومی در راین پس از مرگ آگوستوس و ایجاد بحرانی در امپراتوری

همه انواع شورش، مصداق نافرمانی از دستورات هستند، اما شورش راین در سال ۱۴ میلادی به دلیل تهدید ثبات کل امپراتوری روم، یکی از بهیادماندنیترین آنهاست. در پایان سلطنت آگوستوس که از ۲۷ پیش از میلاد تا ۱۴ پس از میلاد ادامه داشت، ارتش روم بخش عظیمی از قدرت خود را صرف سرکوب شورشی در ایلیریکوم (بالکان شمال غربی) در سالهای ۶ تا ۹ پس از میلاد کرده بود.
این جابجایی نیروها به شکل گیری نابودی معروف سه لژیون آسیبپذیر در جنگل تویوتوبورگ در آلمان کمک کرد. برای جبران این تلفات، ارتش روم سربازان کهنهکار را فرا خواند و بردگان آزاد شده را به خدمت گرفت. تا سال ۱۴ میلادی، لژیونهای پانونیایی از سربازانی تشکیل شده بودند که یا دوره خدمت اصلی خود را سپری کرده بودند و یا اساساً سربازان عادی نبودند. خلاصه اینکه اکثر آنها تمایلی به ماندن در ارتش نداشتند و احساس میکردند حقوقشان نادیده گرفته شده است.
با وجود نارضایتی، سربازان حداقل به آگوستوس وفادار بودند؛ کسی که آنها را به خدمت گرفته بود و بر امپراتوری که در شکلگیری آن نقش داشت، قدرتی تقریباً فوقانسانی اعمال میکرد. وقتی آگوستوس درگذشت، لژیونهای مستقر در نزدیکی رود راین دست به شورش زدند. این شورش با لژیونهای پنجم آلاودا و بیست و یکم راپاکس آغاز شد، جایی که سربازان شروع به کشتن فرماندهان گروهانهای خود کردند و به سرعت به لژیونهای یکم ژرمنیکا و بیستم والریا ویکتریکس سرایت کرد.
وظیفه متوقف کردن شورش راین بر عهده ژرمنیکوس، پسر برادر تیبریوس (امپراتور جدید) و دروسوس، و فرمانده محبوب سابق، قرار گرفت. ژرمنیکوس به طور موقت شورشیان را با پذیرش آزادی فوری همه کسانی که در بیست کارزار یا بیشتر شرکت کرده بودند و سپس پرداخت حقوق آنها، آرام کرد. وقتی تیبریوس هیأتی از سنا را برای تحقیق درباره شورش فرستاد، لژیونها دوباره شورش کردند. این بار، سربازان همسر باردار ژرمنیکوس، آگریپینا (نوه آگوستوس) و پسر نوپایشان، گایوس (که در تاریخ با نام مستعار کودکی خود، کالیگولا شناخته میشود) را تهدید کردند.
ژرمنیکوس با شرمسار کردن آنها به خاطر به خطر انداختن جان نوادگان آگوستوس، پاسخ داد. عزم شورشیان شکست و سران شورش اعدام شدند. سپس ژرمنیکوس سربازان سابقاً شورشی را در یک عملیات موفقیتآمیز در آن سوی راین رهبری کرد که بار دیگر وفاداری آنها را ثابت نمود.
۲. امتناع سربازان هندی از استفاده از فشنگهای چربشده با گوشت خوک و گاو که جرقه شورش ۱۸۵۷ را زد

تا سال ۱۸۵۷، کمپانی هند شرقی بریتانیا، حدود یک قرن بود که با رژیمی سرکوبگر بر هند حکومت میکرد. در ژانویه آن سال، تنشها به حدی رسیده بود که رهبران سیاسی هند در حال برنامهریزی برای یک شورش بودند. با این حال، شورش هند به طور رسمی تا بهار آن سال آغاز نشد.
رویدادی که جرقه این شورش را زد، به نود سرباز هندی (سپوی) در هنگ سوم سواره نظام سبک بنگال تحت فرمان بریتانیا مربوط میشد. در آن زمان، تفنگهای انفیلد بریتانیایی از فشنگهایی استفاده میکردند که ظاهراً با مخلوطی از چربی گاو و خوک آغشته شده بودند. سربازان برای پر کردن تفنگ خود، باید کاغذ دور فشنگ را با دندان پاره میکردند. سپویها که ترکیبی از سربازان هندو و مسلمان بودند، به دلایل مذهبی با قرار دادن چربی گاو و خوک در دهان خود مخالفت کردند و از استفاده از این فشنگها سرباز زدند. در ۸ مه، این سربازان در دادگاه نظامی به جرم نافرمانی محکوم شدند و شورش هند دو روز بعد آغاز گشت.
بریتانیا در نهایت این شورش را شکست داد و سپس با تلافیجویانهترین اقدامات (که دامنه آن هنوز محل بحث است) کنترل مستقیم هند را در دست گرفت و راج بریتانیا را تأسیس کرد که تا سال ۱۹۴۷ ادامه یافت.
۱. ژنرال دانیل سیکلز از اتحادیه و جابجایی ده هزار سرباز از موضع تعیینشده

در حالی که برخی فرماندهان به دلایل عملی از دستورات سرپیچی کردهاند، در مورد ژنرال دانیل سیکلز در نبرد گتیسبورگ، انگیزههای او جای بحث بیشتری دارد. سیکلز یک سیاستمدار تامانی هال با جاهطلبی برای رسیدن به ریاستجمهوری بود. این جاهطلبی عملاً زمانی نابود شد که او عاشق همسرش را به قتل رساند. با شروع جنگ داخلی آمریکا در سال ۱۸۶۱، سیکلز یک تیپ را سازماندهی کرد و خود فرمانده آن شد، به امید اینکه بتواند وجهه خود را بهبود بخشد.
در دوم ژوئیه، به سپاه سوم سیکلز دستور داده شد تا از بخشی از خط الراس گورستان که شامل تپه کوچک راند تاپ میشد، دفاع کند. این موقعیت، مرکزی بین دو لشکر دیگر بود. سیکلز که احساس میکرد وضعیت زمین، موضع او را غیرقابل دفاع میکند، از سرلشکر جورج جی. مید اجازه خواست تا سهچهارم مایل به سمت جلو، به سمت جاده امیتسبورگ پیشروی کند. مید با این درخواست مخالفت کرد. با این حال، سیکلز نیروهای خود را به موقعیت جلوتر برد که این اقدام، یگان او را در برابر حملات جناحی آسیبپذیر ساخت و همچنین تپه کوچک راند تاپ را بدون دفاع رها کرد.
در حمله متعاقب کنفدراسیونها، سیکلز مجبور به عقبنشینی شد و نزدیک به چهل درصد از نیروی خود را از دست داد. دفاع از تپه کوچک راند تاپ به تیپ سوم، لشکر یکم، سپاه پنجم محول شد که از جمله هنگهای معروف آن، بیستم مین به فرماندهی سرهنگ جاشوا چمبرلین بود. آنها با موفقیت توانستند پیشروی کنفدراسیونها را دفع کنند، اما این اقدام قهرمانانه احتمالاً اگر تصمیم سیکلز نبود، ضروری نمیشد.
سیکلز تا پایان عمر خود معتقد بود که نافرمانی او به ارتش پوتوماک کمک کرده تا از حملات آن روز جان سالم به در ببرد. بسیاری از مورخان با این نظر مخالفند، اما هنوز هم برخی معتقدند که شاید نظر او بیوجه نبوده است.


دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده. اولین نفر باشید.