رازهای ناگفته سریال «برتا»؛ وقتی زنان خاموش، پلیس‌های خاکستری می‌شوند!

امیرحسین ترابی با سریال «برتا؛ داستان یک اسلحه» بار دیگر نشان داد که چگونه می‌توان پیچیدگی‌های جامعه و شخصیت‌های خاکستری را در بستر یک اثر جنایی به تصویر کشید.

مژگان نبوی
مژگان نبوی
نویسنده

به گزارش پلاس،  امیرحسین ترابی به عنوان کارگردانی که مسیر حرفه‌ای خود را از نویسندگی در مجموعه‌های پرمخاطب تلویزیونی مانند «آشپزباشی» آغاز کرد، همواره علاقه‌مند به کشف ظرفیت‌های روایی در قالب‌های مختلف نمایشی بوده است. با ورود به عرصه ساخت سریال برای پلتفرم‌های آنلاین، او فرصت یافت تا از آزادی‌های نسبی این فضا برای خلق آثاری استفاده کند که بیش از پیش به پیچیدگی‌های جامعه ایرانی و شخصیت‌های خاکستری آن نزدیک شوند. دو اثر شاخص او در ژانر جنایی، «برتا؛ داستان یک اسلحه» و «خون‌سرد»، نه تنها نشان‌دهنده تداوم این جستجوگریست، بلکه مسیر تکامل و بلوغ هنری او را به وضوح ترسیم می‌کنند. بررسی این دو اثر در کنار یکدیگر، علاوه بر آشکار کردن دستاوردهای ترابی، چالش‌های پایدار سریال‌سازی پیچیده در ایران را نیز عیان می‌سازد.


بیشتر بخوانید:

نقد و بررسی سریال «برتا؛ داستان یک اسلحه» | روایتی از قتل و عدالت

نگاهی به کارنامه هنری شهرام حقیقت‌دوست به مناسبت پخش سریال «برتا؛ داستان یک اسلحه»


«برتا؛ داستان یک اسلحه» را می‌توان بیانیه جسورانه ترابی برای ورود به قلمرویی جدید دانست. این سریال با تکیه بر تکنیک کلاسیک «مک‌گافین» که هیچکاک استاد به کارگیری آن بود روایت خود را حول یک اسلحه گمشده بنا نهاد. این اسلحه، تنها یک شیء جنایی نبود، بلکه نمادی بود از قدرت، راز و میراثی شوم که با ورود به زندگی شخصیت‌های مختلف، تعادل آن‌ها را بر هم زده و زنجیره‌ای از سوءظن، فریب و کنش‌های غیرمنتظره را به راه می‌انداخت.

ترابی در «برتا» آشکارا تلاش دارد تا از سر و شکل سریال‌های تلویزیونی فاصله بگیرد. شخصیت‌های پلیس این داستان، مانند یونس وامیرعلی نداف، نه قهرمانانی بی‌عیب و نقص که موجوداتی طردشده، تک‌رو و تا حد زیادی در حاشیه سیستم بودند. آن‌ها برای رسیدن به هدف که اغلب بیش از آن که کشف حقیقتی انتزاعی باشد، احقاق حقی شخصی یا جبران خطایی گذشته بود، حاضر به عبور از مرزها و قوانین دست و پاگیر بودند. این نگاه، کلیشه دیرینه «پلیس پاک‌دست» را در هم می‌شکست و شخصیت‌هایی خلق می‌کرد که بیشتر به قهرمانان فیلم نوآر شبیه بودند؛ موجوداتی که در میانه تاریکی و روشنایی سرگردانند. «برتا» همچنین با جسارت به دو جریان متقابل جنایت در جامعه ایرانی می‌پرداخت: خشونت آنی و ناموس‌پرستی پایین‌شهری از یک سو، و فساد اقتصادی سازمان‌یافته و حساب‌شده از سوی دیگر. تلاقی این دو جهان، دنیایی غنی و متلاطم می‌ساخت که نوید یک درام اجتماعی عمیق را می‌داد.

با این وجود، سریال در اجرا با چالش‌هایی روبه‌رو بود. تعدد شخصیت‌ها و قصه‌های موازی گاهی از تمرکز اصلی می‌کاست و برخی از نقش‌های فرعی، با وجود عملکرد قابل قبول بازیگران، عمق روان‌کاوانه لازم را پیدا نمی‌کردند و گاه به سمت تیپ‌سازی یا اغراق می‌رفتند. این امر نشان می‌داد که ترابی در حال آزمودن توان خود در مدیریت شبکه پیچیده‌ای از روابط است و اگرچه ایده‌ها جسورانه‌اند، اما تسلط کامل بر اجرای یکپارچه آن‌ها نیاز به تجربه بیشتر دارد.

پس تجربه «خون‌سرد»، ترابی بازگشتی قوی‌تر و متمرکزتری داشت. اگر «برتا» بر یک شیء نمادین متمرکز بود، «خون‌سرد» قلب تپنده خود را بر روان آدمی و شبکه عظیم روابط انسانی گذاشت. داستان کشف هویت یک قاتل زنجیره‌ای، بهانه‌ای شد برای کندوکاو در زخم‌های جمعی، اختلافات طبقاتی، و تعارضات اخلاقی شخصیت‌هایی که هر یک بخشی از پازل جامعه بیمار را نمایندگی می‌کردند. در این اثر، ترابی گام بلندی در شخصیت‌پردازی پلیس برداشت. شخصیت سرگرد یونس، با بازی خیره‌کننده شهرام حقیقت‌دوست، نمونه اعلای این پیشرفت است. حقیقت دوست در خون سر امتحانش را پس داده بود و برخلاف پلیس‌های شسته رفته به ماشینی بی‌عاطفه تبدیل نشده بود. او موجودی بود با ظاهری سرد و درونی آکنده از حساسیت، فردگرایی را نمایش می‌دهد که به کار تیمی اهمیت می‌داد، کاراکتر مقتدری که با مهربانی کنار همکارانش می‌ایستد. این ترکیب متناقض‌نما، بازیگری با ظرافت و عمق حقیقت‌دوست را می‌طلبید و او از این آزمون سربلند بیرون آمد. حضور او در سریال، تنها یک بازی خوب نبود؛ یک انتخاب هوشمندانه کارگردانانه بود. ترابی با این انتخاب نشان داد که از تجربه «خون سرد» درس گرفته است: برای خلق شخصیت‌های پیچیده و چندلایه، به بازیگرانی نیاز است که بتوانند این لایه‌ها را بدون اغراق و با باورپذیری طبیعی نمایان کنند. حقیقت‌دوست با حرکت نرم از یک حالت به حالتی دیگر از یک نقش بازیگر زیرک در عملیات تا یک رئیس دلسوز و یک همکار پاک باخته× توانست تصویری کاملاً نو و انسانی از یک مأمور قانون ارائه دهد؛ تصویری که هم از کلیشه پلیس آرمان‌گرای تلویزیونی فاصله داشت و هم از کلیشه پلیس یاغی و عصیان‌گر فیلم‌های نوآر. این شخصیت، نقطه اوج تکامل پلیس در دنیای ترابی محسوب می‌شود.

با این حال، نگاه مقایسه‌ای به دو اثر، نشان می‌دهد که برخی چالش‌ها پایدار مانده‌اند. هر دو سریال با حجم زیادی از شخصیت‌های فرعی روبرو هستند که قرار است بافت اجتماعی غنی‌ای به داستان ببخشند. در «خون‌سرد»، اگرچه تمرکز بر دو شخصیت اصلی قوی‌تر است، اما برخی از این نقش‌های فرعی  مانند رعنا با بازی سارا بهرامی یا لیلا با بازی لیندا کیانی  همچنان از عمق روان‌شناختی کافی برخوردار نیستند و اجرای آن‌ها گاه به سمت اغراق یا عدم باورپذیری می‌گراید. به عنوان مثال، صحنه رویارویی لیلا با امیرعلی خون سرد که باید طغیان یک مادر مجنون و درمانده را نشان می‌داد، در اجرا بیشتر به توبیخی عصبانی اما کنترل‌شده شبیه بود. این ضعف‌ها نشان می‌دهد که ترابی در مدیریت یکپارچه تمام اجزای دنیای پهناور داستانش از نقش اول گرفته تا نقش‌های کوچک  هنوز با چالش روبروست. اتفاقی که برای محسن مولا در سریال برتا می افتد نقشی بدون ابعاد و گاه آزاردهنده. این ناهمگونی در کیفیت بازیگری کل مجموعه، انسجام اثر را خدشه‌دار می‌کند. این مسئله در «برتا» نیز به شکل متفاوتی مشهود است.  رابطه یونس با همسر مرده‌اش با اینکه قرار است به پردازش شخصیت بیمارگونه یونس کمک کند؛ بیشتر بهانه ای است دم دستی برای دادن اطلاعاتی که شبیه دیالوگ‌های پیش‌بینی‌شده و نخ‌نمای تلویزیون است و نتوانسته پیچیدگی بیمارگونه رابطه یونس با یک زن مرده را اجرا کند. این اتفاق در مورد حضور مرموز نیلوفرهمسایه طبقه پایین هم می‌افتد که پرداخت نشده و دم دستی است. کارگردان در دیتایی که از زندگی خصوصی  یونس به مخاطب می‌دهد، خساست دارد.  یونس وقتی وارد خانه‌اش می‌شود تنها پدری عصبانی است که نمی‌تواند با پسرش ارتباط برقرار کند و خانه همیشه تمیز و شسته رفته یونس هیچ ارتباطی با شخصیت آشفته و سرگردانش ندارد.

در کنار همه‌ دستاوردهای فنی و روایی امیرحسین ترابی، شاید مهم‌ترین خلأ تکرارشونده در آثار او به حضور کم‌رنگ و ابزاری زنان بازگردد. چه در«برتا؛ داستان یک اسلحه» و چه در «خون‌سرد»، زنان بیشتر در موقعیت‌های کنش‌پذیر ظاهر می‌شوند؛ یا قربانی خشونت مردان‌اند، یا نقش مکملی برای پیش‌برد طرح‌های مردانه دارند. ترابی، برخلاف دقتش در طراحی شخصیت‌های مرد پیچیده و چندلایه، هنوز نتوانسته است به زنان دنیای خود میدان کنش و عمق روانی مشابهی ببخشد. حتی شخصیت‌هایی با پتانسیل قدرتمند مانند رعنا در خون‌سرد یا نیلوفر در برتا در نهایت در مدار روایت مردانه حرکت می‌کنند و استقلال معنایی خود را از دست می‌دهند. اگر ترابی در گام‌های بعدی بتواند این نابرابری نمایشی را برطرف کند و زنان را نه صرفاً به‌عنوان آینه مردان بلکه به‌عنوان عاملان مؤثر در پیش‌برد روایت تعریف کند، بدون تردید جهان داستانی او کامل‌تر و چندصداتر خواهد شد.

پایان‌بندی چالش مشترک دیگری است که سرنوشت نهایی این گونه سریال‌ها را تعیین می‌کند. یک سریال جنایی پیچیده و چندشخصیتی، تنها با یک شروع جذاب و میانه پرکشش موفق نمی‌شود؛ بلکه همیشه بدهکار یک پایان‌بندی قانع‌کننده و پاسخ به تمام پرسش‌های مطرح شده است که هم از نظر منطق روایی و هم از نظر عاطفی بادرونمایه‌های مطرح شده، منطبق باشند. اینجاست که تفاوت یک اثر خوب با یک اثر ماندگار مشخص می‌شود.

با نگاهی کلی، مسیر امیرحسین ترابی از «خون سرد» به «برتا» مسیری رو به رشد و بلوغ است. او در «برتا» جسارت شکستن قالب‌ها و پرداختن به مضامین اجتماعی را نشان داد و در «خون‌سرد» با تمرکز بر شخصیت‌پردازی عمیق و انتخاب‌های بازیگری هوشمندانه‌، گامی اساسی در تثبیت سبک خود برداشت. او ثابت کرده است که یکی از مهم‌ترین چهره‌ها در ارتقای سریال جنایی ایرانی به سمت استانداردهای جهانی است؛ آثاری که در عین محلی بودن، از عمق انسان‌شناختی جهانی برخوردارند. چالش باقی‌مانده برای او و هم‌نسلانش، غلبه بر ناهمگونی در اجرا و پرداخت پایان‌بندی‌هایی در شأن پیچیدگی قصه‌ها و شخصیت‌هایی است که خلق می‌کنند. اگر ترابی بتواند بر این چالش نیز فائق آید، بی‌تردید در آستانه خلق آثاری قرار خواهد گرفت که مخاطب بعد از این منتظر آثارش خواهد ماند.

منبع: سلام سینما

اشتراک‌گذاری:
بدون دیدگاه

عکس| چهره کمتر دیده شده سیروس گرجستانی در دهه 40 که شما را حیرت‌زده می‌کند!